توی این سه روزی که مونده اونقدر این رویا رو تکرار خواهم کرد که دیگه خدا هم چاره ای جز دیدن این رویا نداشته باشه.
حال و هوای عجیبی دارم این روزها. نه خوشحالم نه غمگین. مادرم راست می گفت. عجیبه که از همه چیز خبر داره. حتی آینده
فقط و فقط از تو می خوامش خدا.خودت فرستادی دنبالم. اومدم خدا . نا امیدم نکن.حالا که نوشتم فهمیدم چقدر دلم براش تنگ شده.
چه حالی میده همه اد لیست توی مسنجر رو پاک کنی. بعد available بشی و نترسی که الان کی ( چه کسی ) بهت پ ام میده. خدایی حال کردم.
خداااااااااااااااااااااااااااااا من امروز غسل صداقت گرفتم. می شنوی ؟؟؟؟ دیگه صداقت بی صداقت
پنجره ی اتاقم رو با هیچی عوض نمی کنم. هیچ وقت برام تکراری نشده .هر دفعه یه چیز جدید کشف می کنم. شاید صدای گوگوش کمکم می کنه. آدم باید خیلی شانس داشته باشه که از پنجره ی اتاقش کوه دیده بشه.
نگاه کن من چه بی پروا به مرز قصه های کهنه می تازم
......
.... قلب یه زن مثل صدفه . به محض اینکه باز بشه چیزی ازش نمی مونه. وقتی کسی از عشق زن باخیر بشه دیگه انگیزه ای براش نمی مونه ......
اون می گفت همچنان اما دیگه هیچی نمی شنیدم.
تازگیا صبحها که بیدار میشم واسه چند دقیقه یادم میره کی هستم کجا هستم با کی قهرم با کی آشتی هستم . واسه همین از بیدار شدن فعلا بدم میاد.
آدمها مثل تیله می مونن. تیله هایی که روی یک سطح لغزنده مثل سینی همش دارن لیز می خورن. کافیه یه تکون محکم به سینی بدی تا بیفتن پایین.
تا جایی که یادمه همیشه خواسته ی خانوادم مهمتر از خواسته ی خودم بوده .فکر کنم این بهترین نقطه واسه تغییر باشه.
خواب دیدم که خدا موهامو نوازش میکنه. تا حالا کسی این کارو نکرده. چقدر آروم بودم. خودش گفت که دیگه تنها نیستی. خدا گفت . من هستم. ولی می دونم خدا هم دروغ میگه .
الان حدود سه ساله که من با وبلاگ و وبلاگ نویسی آشنا شدم.با اسامی و جاهای مختلفی وبلاگ نوشتم.حالا دقیق یادم نیست از کی شروع کردم به نوشتن اما خوب یادمه که توی این سه سال چند تا وبلاگ رو بطور تصادفی پیدا کردم و هر روز هم می خونمشون. حالا چه پست جدید داشته باشن چه نداشته باشن. بعضی از این وبلاگها تا ساعتها منو غرق می کنه و حتی نمی تونم نظری براشون بنویسم. می تونم به جرات بگم که شوق خوندن اینها برام بیشتر از هر تفریح دیگه هست.بعضی از اینها دوستهای خوبی برام شدن.خیلی چیزا یادم دادند.دوست دارم اینجا ازشون تشکر کنم به خاطر صداقتی که با خواننده هاشون دارند.
وقایع نگاری همیشه با پست هاش به نکات ظریف و تلخ زندگی اشاره می کنه
کیوسک محکم و مغرور
من خودم و نیما کسی که غر زدن منو تحمل می کنه . دوست واقعی من
استعداد درک نشده حقیقت رو میبینه نه واقعیت
رونوشت بدون اصل ...
مطرود تا آخر خواهم خواند
تیگلاط تلخ اما آرام بخش مثل قهوه
برای روزهای مبادایی که هرگز نمی آیند کسی به پاکی این بشر ندیدم
خیلی سخته نتونی منظورت رو بفهمونی. خیلی سخته نتونستی بفهمی که همون زخمهایی که باعث میشن هر روز درد بکشی داره توی دل من هم رشد می کنه. خیلی سخته از دردت بگی برای کسی که درد رو لمس کرده اما به اشتباه در موردت قضاوت کنه. خیلی سخته هر روز از حسادت سردرد بگیری اما اون آغوشش رو برات باز نکنه.خیلی سخته به جای اینکه فهمیده بشی دیده نشی .
" و آن هنگام که مورد تنفر قرار میگیری تسلیم نفرت نشوی
دنیا از آنِ تو خواهد شد. "
تئوری سازمان:
" گفته می شود هر پدیده باید در بستر خاص خودش مورد قضاوت قرار گیرد "
اگه یه روزی تو بتونی بدون من زندگی کنی
اگه بتونی کسی رو ببوسی بغل کنی دستش رو بگیری و خاطره ای از من و بودن من نتونه آزارت بده
اگه بتونی دوباره از نو شروع کنی دوباره قمار کنی
اگه تو بتونی پس مطمئنا من هم می تونم اما اگه بتونی
تنبیه کردن هم زمان خودش رو داره و هم یه حدی
در غیر این صورت نتیجه ی عکس میده
حواست باشه
برای کسی که همیشه خدا رو به یاد من میاره
روی هر پله که بایستی خدا یک پله از تو بالاتر ایستاده.نه به خاطر این که خداست.به خاطر این که دستت رو بگیره.
دعا می کنم که حال استادم بهتر بشه.
این یه واقعیته که توی بعضی از موقعیتها زنها دوست دارن خودشون رو ضعیف نشون بدن تا بتونن از قدرت مردها لذت ببرن. گاهی بعضی از این موقعیتها میشه نقطه ی عطف. میشه یه دلیل واسه یه تصمیم.
میشه با دیدن عکست, شنیدن صدات, خوندن نامه ات, بغل کردن عروسکت ,خودارضایی و هزار تا روش دیگه خیلی از حس ها و نیاز هامو برطرف کنم .
اما دستام همیشه تنها هستن ... همیشه سردن ...
alan daghighan hesse on jensi ro daram ke be harajesh gozashtan.har ki gerontar bekhare male onam.
دیشب که داشتم وبلاگ می خوندم چند تا وبلاگ دیدم که روی یک موضوع بحث کرده بودند . لینک نمی دم چون اصلا دوست ندارم بگم که طرفدار فلانی هستم یا مخالف فلانی.نظر هر کسی برای خودش منطقی و با ارزشه. بدم نیومد از این موضوع . در مورد سکس و آمادگی قبلش بود .خوب هر کاری یه سری مقدمات داره. من که فکر می کنم اصلا ربطی به فیمینیسم و این حرفا نداره . در وهله ی اول یه جور احترامه . بیشترش هم احترام به خود فرده. به نظر من با سکس میشه آدمارو شناخت .سکس بخش مهمی توی یه رابطه س. میشه فهمید که طرف به تو و خواسته هات توجه داره یا نه. شخصیت یه فردی رو میشه با سکس شناخت .وقتی من بر فرض می خوام برم دیدن کسی که براش ارزش قائلم سعی می کنم بهترین لباس رو بپوشم یا بهترین عطرمو بزنم . این یعنی تو برام با دیگران فرق داری. در مورد سکس هم من ترجیح می دم که همیشه تمام بدنم حالا چه از نظر شیو چه از نظر بوی عطر و کلا از هر نظر عالی باشه . چون به سکس و فردی که قراره سکس داشته باشم و خودم ارزش زیادی قائلم.یکی نوشته بود موی بدن هم قسمتی از منه و من دوست ندارم تمیزشون کنم. درسته اما اگه اینجوریه که نباید حتی موی سرت رو هم مرتب کنی .به هر حال هرکسی برای خودش عقایدی داره . من شخصا از حاشیه ی سکس بیشتر از خود سکس لذت می برم.
شاید اینجوری بهتر باشه . هر شب یکی احساساتش نصفه می مونه.انگار که دار ی به یه نفر چیزی رو تعارف می کنی دلش می خواد قبول کنه اما یه چیزی نمی ذاره . توی دلش می مونه.شاید زمان بهترین راه حل باشه و سخت ترین
بعد از آپ کردنم اومد و گفت میشه این متن رو توی وبلاگت بنویسی :
سمت تاریک کلمات
" بعضی هامان یک مرتبه بیدار می شویم ,بعضی هامان آهسته و بعضی ها هیچ وقت. اما اگر بیدار شویم دیگر فکر و نظر دیگران هیچ تاثیری در حالمان ندارد . اینکه وقتی ما را میبینند چشمانشان برق بزند یا برعکس پره های دماغشان با نفرت باز و بسته شود .مهم فقط این است که خودمان جلوی آینه که می ایستیم چه می بینیم.اگر نتوانستیم جلوی آینه باستیم و به خودمان نگاه کنیم یا اگر نتوانیم با خیالهایمان بازی کنیم ونتوانیم و نخواهیم که به هیچ چیز و هیچ کس فکر کنیم چکار می کنیم؟ شاید همان کارهایی که معشوق من کرد یا من دارم می کنم "
این بار هم استعداد درک نشده و بغل
۱- مادرم. دوس دارم بغلش کنم. اما نمی تونم. حالا این تقصیر کیه نمی دونم
۲- یکی که خیلی دوره از من. اما خوب حسش می کنم. تا اینجاش که حس های خوبی بهم داده . می خوام ببینم بغلش هم همین حس رو بهم میده .
۳- یه نوزاد توی پرورشگاه
همینا . کافیه دیگه .حالا فعلا اینارو بغل کنم بعدش فکر میکنم.
نیما" مخاطب احتمالی " وقایع نگاری " یک دوست دارم شما هم بگین
Gahi delam mikhad in matarsako mohkam baghal konam.har roz miam behesh khire misham.kami bahash harf mizanam.dastamo rosh mikesham.dar hale hazer naghshe matarsak az naghshe man por rang tare.alan delam khas latin up konam. farsi ke minevisam kalame ha engar dahan kaji mikonan.vaghean man che naghshi daram? kollan. vase hame.aslan naghshi daram? chejori mishe fahmid? aslan vase chi naghsh daram? heeeeeeey man injam.mano mibini? hamash daram das tekon midam. ama nemibini ke.yani faghat mano be donia avordan ke ba man vase baghie poz bedan? ba shohar dadanam? ba madrakam? ba zendegim?alan mesle 14 15 saleha dochare bohrane hoviatam.shadidan.inam jalebe ke dar hameie naghshaie ke bazi mikonam moghaser manam. jaie dige ham khondam ke nevisande gofte bod moghaser one. yani hame moghaseran dige.sangin shodam az khali bodan.onghadr pocham ke mitarsam be behtarin kasam ham asib beresonam.zendegi vasam toie hamin otagh kholase shode.toie in pc. net.delam nemikhad kasi inaro bekhone. shaiad latin khondanesh sakht tar bashe.delam nemikhad kasi befahme ke man motenaferam az ...... .
برای بار چهارم11 دقیقه ی پائولو رو خوندم . عجیب حس زن هارو توضیح داده.
الان حس یه بچه ی ۶ ساله رو دارم که با بزرگتر از خودش داره بازی می کنه. بزرگتره خودخواهه. واسه سرگرمی به من میگه از بالای دیوار بپر . میگیرمت . منم اعتماد می کنم می پرم. اما اون سریع یادش میره که من رو هوام. باید منو بگیره.
بعضی از سکس هایی که داشتی بهت حس غرور میده حس کامل شدن . اما بعضیاش طعم مرگ میده حتی اگه با عزیز ترین فرد زندگیت باشه. متنفرم از حالت نزدیک به ارگاسم .متنفرم از اون قربون صدقه.متنفرم از مهربونی قبل سکس.
اصلا به تو چه .من دوست ندارم سیاست داشته باشم . به خصوص توی رابطه هایی که لذت می برم .اصلا حتی توی رابطه هایی که اجباریه . دوست ندارم طرف دچار سوتفاهم بشه .همیشه سر این با دوستام بحث می کنیم . دوست دارم خودم باشم . هرچقدر هم که ساده و روراست بودنم باعث همه ی تنهایی هام باشه. نمی تونم از احساس واقعیم نسبت به کسی چیزی نگم حتی اگه به قیمت از دست دادنش باشه. حس خوبی بهم میده وقتی دلتنگش میشم بهش بگم.
** دلم برا سیگار کشیدنش تنگ شده. اون حالت لباش وقتی دود رو میده بیرون
از وبلاگ یادداشت هایی برای مخاطب احتمالی
«میتونم امشب خونه تو بمونم؟»
تازه از باشگاه خارج شده بودم. داشتم از دکه سر کوچه سیگار و آبجو میخریدم...
«چی میشه، منو ببر خونهت. خیلی سردمه...»
برگشتم و نگاه کردم. زن جوان سیاهپوستی کنارم ایستاده بود. از شدت سرما لب کلفت پایینیاش را با دندان میگزید. بدنش لرز داشت. انگار فقط چشمهایش از سرما مصون مانده بود.
نمیشد از زیر نگاهش فرار کرد؛ نگاهی که تا عمق وجود آدم فرو میرفت، نگاهی بازخواست کننده، نگاهی که از دروغ سیر شده بود... . ساک بزرگ روی دوشش از جنس گونی بود و چکمههای از مد افتادهاش گلآلود. تنها چیزی که در ظاهر او جلب توجه میکرد، دستمال گردن ابریشمیاش بود؛ دستمالی مثل رنگین کمان...
خودم را به زور از زیر نگاهش خلاص کردم: «قبلا با هم آشنا شدهایم؟ منو میشناسید؟» لبخند گرمی روی صورتش دوید. لب پایینیاش را از قید دندانها آزاد کرد: «خیر. شما رو نمیشناسم. جایی هم آشنا نشدهایم...»
در صدایش انگار تمسخری پنهان بود. گفتم: «خیله خب، پس چرا من؟ چرا میخوایید تو خونه من بمونید؟»
لحظهای بیحرکت ماند، بعد ساکش را روی دوشش جابجا کرد و گفت: «چون تو نسبت به دیگران کمترین آسیب را به من میرسانی...» حالا نوبت من بود که سردم بشود: «کمترین آسیب، همینطوره؟»
انگار این زن نماد تمام زنهايی بود که تا آن روز وارد زندگیام شده بودند. گویی از زبان ایشان حرف میزد. با گفتن «کمترین آسیب را میرسانی»، به جای ایشان ستمی قدیمی را بر زبان میآورد. به جای ایشان سردش بود و به عوض ایشان سرما میپراکند.
با گفتن «تو را نمیشناسم»، میخواست وارد آن جنبه تاریک و پنهانی بشود که تا آن روز از همه زنهایی که میشناختم مخفی کرده بودم...
درباره خانوادهاش چیزی ندانستم. خودش نگفت. با خانوادهاش کاملا قطع رابطه کرده بود. متولد استانبول بود، با تحصیلات ناتمام دانشگاهی. برای گذراندن زندگی باید کار میکرد. گذران زندگی... . همه نیازها، آرزوها و رویاهایش را کناری گذاشته بود. دفنشان کرده بود. گذران زندگی یعنی تامین کرایه منزل، سیر کردن شکم، خریدن کفش... گذران زندگی!... این اصطلاح، بیماری مزمنی بود؛ بیماریای که مثل یک کابوس بیرحم امکان فکر کردن به هر چیز دیگر را از او سلب میکرد...
از پلههای آپارتمان که بالا میرفتیم، زیر چشمی پاها و قدمهایش را نگاه کردم. چنان آهسته و هراسآلود بالا میرفت که میشد فهمید بارها مهمان خانه غریبهها بوده... . وارد خانه شدیم. با ناراحتی و اضطراب همه اتاقها را نگاه کرد: «تو خونه غیر از خودت کس دیگه ای نیست، راست گفته بودی نه؟».
مطمئن که شد رفت سراغ عکسهای روی دیوار هال. نگاهشان میکرد، با دستهایی که پشتش قفل کرده بود، تا مبادا به چیزی بخورند و چیزی بشکند.
بطری آبجو را باز کردم و توی یک بشقاب هم آجیل ریختم. میز را چیدم و پخش صوت را روشن کردم. پرسید: «اینکه آدم برا خودش یه خونه داشته باشه، چه حسی داره؟ خونهای که بتونه درشو باز کنه و بره توش.»
به من گفت چند سالی است که در خانه دیگران زندگی میکند. چون هیچ وقت شغل ثابتی نداشته، دیگر نتوانسته خانهای اجاره بکند: «چند بار توی انتشاراتیها و شرکتهای بازاریابی تونستم کار موقت بگیرم. چند روز اینجا، چند روز اونجا. جایی که اینهمه کارگر سفید هست، کی به یه سیاه کار دائم میده؟... کرایهها هم بالاست. یا باید پول پیش بدی یا میخوان اجاره دو- سه ماه رو اول کار ازت بگیرن... .»
وسیله خاصی نداشت. تمام داراییاش را توی ساکش به دوش میکشید... . روزها به خاطر آگهی استخدام روزنامهها را ورق میزد و عصرها، به امید فردا در کافهها، بارها و سرکوچهها به دنبال کسی بود که «کمترین آسیب» را به او برساند...
آن شب کمی که حرف زدیم، انگار حضورم را از یاد برد و شروع کرد به حرف زدن با خودش. حرف میزد و گریه میکرد. بلند شدم برایش رختخواب بیاندازم. همینکه دید رختخوابش را توی هال انداختم، متحیر، با نگاهی ترحمآور و صدایی لرزان گفت: «مگه با هم نمیخوابیم؟ مگه نمی خوایی سکس بکنی؟» میخواست جنبه پنهان و تاریکی را آشکار کند که تا آن زمان، با دلهره، از همه زنهایی که دوستشان داشتم مخفی کرده بودم...
یکهو بلند شد و تند لباسهایش را کند. با عصبانیت داد کشید: «یالا […] این حقته، منو از کوچههای سرد به خونهت آوردی، یالا، بیا...»
من هم صدایم را بلند کردم: «بسه دیگه، کافیه، تمومش کن.» به محض گفتن این حرف دیدم که لباسی تنش نمانده و چشمم افتاد به سوختگیهای زیر شکم و اطراف اندام زنانهاش؛ سوختگیهایی عمیق که با سیگار ایجاد شده بود... . فریاد زدنم را مسخره و زجرآور حس کردم... . زن از عذاب به خودش پیچید. به نفس – نفس افتاده بود. با خودش حرف میزد: «یالا بیا... بیا، اما سیگارتو رو بدنم خاموش نکن...»
بازوهایش را آرام گرفتم و تا رختخواب بردمش. مستاصل بود. لباسهایش را تنش کردم و لحاف را رویش کشیدم. اشکهایش را پاک کردم... . با لبهای لرزانش میگفت: «زود باش. اگه […] پیراهناتو اتو میزنم، لباسای کثیفتو میشورم...» آرامش کردم. با تمام وجود نگاهش کردم تا قیافهاش برای همیشه در خاطرم بماند. بعد خم شدم و تلخناکیاش را بوسیدم.
رفتم توی اتاقم. من هم مثل او مستاصل بودم و خسته. زود خوابم برد... . صبح که بیدار شدم، دستمال گردن ابریشمیاش را روی بالشم دیدم... دستمال را روی بالشم کشیده بود و غیر از من هیچ کس توی خانه نبود...
کمترین آسیب
جزمی ارسوز/ ترکیه
سیگار میکشه و دل میبره .دل رو میبره . می بره؟ منگم . خوابم میاد . از خوابیدن می ترسم . از خواب دیدن می ترسم .از تنهایی . از دیوار های اتاقم می ترسم . می خوان منو خفه کنن. یه کم برید عقب تر.خودم خفه میشم از این همه دلهره .سیگار میکشه . دیوونم می کنه. پاهام یخ زده .دل رو میدم بهش . جاش هنوز خالیه . نکنه دلش اندازه ی دلم نباشه ؟ نکنه دلم واسش کوچیک باشه؟ نکنه دلم یادش بره نذارتش توی چمدون ؟ جاش هنوزم می سوزه . وقتی دلم رو به زور کند و دل خودش رو جاش گذاشت .منگم .
وب کم میده .accept می کنم . یه کیک شکلاتی با ۱۳ تا چوب کبریت روشه.یعنی می دونست ۱۳ رو دوست دارم؟ واسم تولد گرفته . از راه دور. روشنشون می کنه .باید زود فوتشون کنم.فووووت. یه جعبه پر از گلهای رز . خشک شدن .سفید و قرمز. خدایا این بشر چقدر مهربونه.اصلا انتظار نداشتم .وقتی کسی تولدم رو تبریک میگه زیاد خوشحال نمیشم اما این بشر با این کارش اشکمو در آورد.
دوست جونم ممنون
اولین کسی بود که تولدم رو تبریک گفت.یعنی بالاخره خدا فهمید من چی می خوااااام؟؟