تبليغاتX
و ابلهانه می پندارند که حق زیستن دارند




















چهارشنبه 28 اسفند1387


فكر مي كردم اگه يه روزي زنگ بزنه جز فحش حرف ديگه يي نمي تونم بهش بزنم.اما وقتي زنگ زد صداش مثل صداي يه مرد شكسته ي بيچاره ي زن مرده بود.نتونستم. بخشيدمش.زجر اين سه سال رو بخشيدم.مي گفت اون سختيهايي كه توي اين سه سال كشيده عشقش رو تشديد كرده .فرصت دوباره مي خواست. فرصتي برابر يك عمر زندگي من.توقع زياديه.آدما مگه ذاتشون عوض ميشه؟ جادوگر ها مگه عاشق ميشن؟ در برابر اون من چقدر محكم و سرد صحبت كردم. همين برام كافيه. همين كه اون التماس مي كرد . البته خوشحال نبودم .هيچ وقت از ناراحتي ديگران حتي بدترين ادم خوشحال نبودم. ولي خوب يه چيزي گفت كه دقيقا 30 ثانيه سكوت كردم. كه كسي مثل تو صداقت نداشت . توي اين 30 ثانيه ته دلم داد زدم كه من هنوزم دارم تاوان صداقتم رو پس ميدم.


براي همتون سال خوبي رو آرزو مي كنم... من كه سال جديد رو با منطق مي خوام شروع كنم. بدون هيچ احساسي






+ 11:8
دوشنبه 26 اسفند1387
اوايل سال 87 به چي و كي فكر مي كردم و الان كه آخرشه به چي و كي فكر مي كنم. بازي زندگي قوانين عجيبي داره . در عين حال خيلي هم سادس. سخت ترين روزها يي رو كه ممكنه هر دختري تجربه ش كنه رو دارم مي گذرونم.اي كاش ايمانم كمي قوي تر بود. چهارشنبه ميريم مسافرت. بهترين فرصتي كه مي تونم دوستان دوران مجرديم رو فراموش كنم. به همشون تك تك زنگ مي زنم.دلم براي همشون تنگ ميشه.



+ 0:54
جمعه 2 اسفند1387
حس خيلي خوبي بهم دست ميده وقتي  با دوستهايي كه توي شهرهاي مختلف دارم صحبت مي كنم.آرزو دارم يه روزي ببينمشون. حس خوبيه وقتي يادت ميافته توي هيچ شهري غريبه نيستي .



+ 22:11